صباصبا، تا این لحظه: 15 سال و 7 ماه و 24 روز سن داره

عشقی از جنس صبا

واکسسسسن دوماهگیت

وای صبای گلم هشتم اردیبهشت بجای اینکه تولد دو ماهگیتو جشن بگیرم بهت واکسن زدم.بمیرم عزیزم هیچ کاری نمیتونم برات بکنم چون برای سلامتیت واجبه. صبح بابا از سر کار اومد تا ببریمت واسه واکسن.اول قدو وزنتو گرفتن. وزن:5.850 قد:59 بعدش هم بهت واکسن زدن.فقط چند ثانیه گریه کردی بعد اروم شدی.خداروشکر تب نکردی اصلا هم گریه نکردی.شبش هم راحت خوابیدی. دوسسسسسسسسسسسسست دارم که اینقدر نجیبی.
3 خرداد 1390

اولین سیزده بدر

عزیز دلم امسال سیزده بدر یه جور دیگه بود.بودن تو یه حسی بهم میده که نمیتونم بیانش کنم. سه سال پیش وقتی با بابایی عقد کردم به خودم گفتم چه جوری تا حالا بدون امینم زندگی میکردم. امروز هم میگم چطور منو بابا بدون تو زندگی می کردیم. عکساتو ببین روز سیزده بدر                         صبا روی جوی اب                                     &nb...
3 خرداد 1390

مرکز بهداشت(1)

هشت فروردین رفتیم مرکز بهداشت تا قد و وزنت رو اندازه بگیرن. الهی مامان قربونت بره وزنت:٤.٨٥٠ قدت:  ٥٦ قرارشد هشتم اردیبهشت بریم واسه واکسسسسسسسسسسسسسسسسن دو ماهگی
3 خرداد 1390

سراغاز

صبا جون اومد تا یه رنگ دیگه ای به زندگی منو امین بده. بالاخره بعداز چهل هفته انتظار دیدمش.پرستار دختر گلم رو بهم نشون داد و گفت اینم "دختر کپلت".همه دردایی که کشیدم یادم رفت" چقدر موهاش مشکیه "این تنها حرفی بود که زدم.بازم شروع کردم به گریه کردن.آخه دردای طبیعی رو کشیدم بعدش سزارین شدم. این هم عکس صبا گلی چند دقیقه بعداز تولدش   صبا جون موقع تولدش ٤ کیلو وزن و٥١ قد داشت.راستی نمره نفسی از ده نه شد.دورت بگردم مادری. ...
3 خرداد 1390

اولین مسافرت صبا

مامانم دو هفته بعداز زایمانم میخواست بره خونشون.منم که تاحالا حتی یه بار هم صبا رو عوض نکرده بودم خیلی ناراحت بودم.تو این دو هفته صبا شبها پیش مامان میخوابید و اگه شیر میخواست مامان می اوردش پیش من.خیلی میترسیدم شب تنهایی پیش صبا بخوابم.حالا چطور تنهایی بشورمش؟ بالاخره تصمیم گرفتم با مامانم برای یه هفته برم نیریز.این شد اولین مسافرت صبا گلی.فداش بشم تو راه همش خواب بود.این یه هفته با دایی خاله مامان بزرگ بابابزرگ خیلی خوش گذشت.تو این مدت هم بعضی چیزارو یاد گرفتم. سه روز مونده بود به عید برگشتم داراب.کارای مربوط به صبا رو خیلی زود یاد گرفتم. 
2 خرداد 1390

زردی صبا

روز بعد از زایمانم از بیمارستان مرخص شدم و دوشنبه نهم اسفند قدمتو گذاشتی رو چشمامون.تو بغل خاله مهناز اومدی خونه. روز بعد قرار بود دکتر ببیندت.من که نمیتونستم راه برم با بابایی و هر دو تا مامان بزرگت رفتی.وقتی برگشتن گفتن زردی صبا چهاردهه باید امشب بستریش کنیم.از ناراحتی داشتم دق میکردم اخه نفس من فقط دو روزشه.قرار شد مامان جون بره تورو بستری کنه منو خاله فرزانه ساعت ١٢ شب بیایم بیمارستان.الهی برات بمیرم وقتی اومدم تو اتاق و تورو دیدم که چشماتو بستن و سرم به پات وصل کردن وخوابیدی تو دستگاه دنیا رو سرم خراب شد. پرستار گفت ساعت ٢ بیارینش بیرون و بهش شیر بده.وقتی آوردمت بیرون بی حال بودی اونقدر که نتونستی شیر بخوری.خاله به پرستار ...
1 خرداد 1390